|
پاییز .. ماه آذر ... دومین روز .... تولد من ..............
دلم می خواد نه خونه باشم نه دانشگاه .... نه عکاسی .... برم بام تهران .... خودم و دوربین خوشگلم و ..... بیست و دوسال از عمرم رفتش....... ولی امسال که بیست و سه سالم میشه یه طرف اون بیست و دوسالی که رفت .... یه طرف دیگه ...... مبارکه
نمی بینمش اما صدایش را می شنوم عاشقم می کند دلم برایش تنگ است ...... کی رخ می نماید نمی دانم خدایا تو که می دونی نذار طولانی شه....
شده مثله شروع قصه ی مادربزرگ یکی بود ...یکی نبود ....
سلاااام سلاااااااااااااااااااام دوستای گلم فکر کن امشبه فردا من وارد ۲۳ مین سیصد و شصت و پنجمین روز زندگیم یا به عبارت ساده تر وارد ۲۳مین چهل و هشت هفته ی زندگیم یا نه ساده تر بگم ۲۳مین دوازده ماهه ی زندگیم یا اصلن چرا راه دور برم همش من وارد بیست و سومین سال زندگیم میشم ..... خیلیییییییییییی هیجان دارم و شادم چون امسال برام سال هیجان انگیزی بود.... خیلی تغییر نکردم شیطونم .....ساده ....صادق....بی ریا ....دارای اعتماد به نفس بالا ولی یکم منظم تر شدم ...ولی هم چنان نظم بی نظمی رو دوست دارم اما چه کنم که مامانم نمیذاره خدایا این چه کاره ؟؟؟؟ (همین که بی نظم باشم اما فقط خودم سر در بیارم چیمو کجا گذاشتم ) تازشششششششششم بعده دوسال پیام نور خوندن اونم رشته ی حقوق به کلم زد که بابا این جوری نمیشه باید خودمو بندازم تو یکی از این دانشگاه های سراسری ... بله میدنم آدم خودش باید درس خون باشه اما چه کنم که دیگه نمی تونستم پیام نورو تحمل کنم و خلاصه رفتم دفترچه ی کنکور گرفتمو خوندم و خوندوم و خوندم نه نه انقدرام نخوندم یادم رفت بگم دختر با هوشیم هستم ... خلاصه بعد این چند باری که گفتم خوندم پرت شدم تو یکی از این دانشگاه های سراسریو خودمونو نشون دادییییم ....... و الانم در عالم ملکوت هستیم ........ تا روزی هم چون فردا پرت بشیم تو این زمینی که اصلن دوستش ندارم اما این دیگه پیام نور نیست که خودم ولش کنم منو خدا باید ول کنه ولی حالا که فردا تولدمه خدا یه قولی به من بده که منو اگه می خوایی ببری پیش خودت یه جوری ببر که اون دنیا شرمندت نشم منم قول میدم که یه کاری کنم که اون دنیا شرمندت نشم ... خب ممنون از کسانی که تولدم رو تبریک میگن و نمی گن .... راستی یادم رفت بگم من تولد بیست سالگیمو جشن گرفته بوووووووووودم بعد رو کیک تولدم نوشته بودم تولدم مبارک بعد با همه ی دوستام کیکم رو بریدیم یادش بخیر تولدم مبارک...............
نشسته بودم پشت کامپیوتر و اهنگ آینه ی فرهاد رو با تمام کیفش گوش می کردم که زنگ رو زدن بی توجه به اینکه کی می تونه باشه آهنگم رو گوش کردم که شنیدم اااا باباههههههههه.... رفتم اسقبالش ولی نمی دونم چرا نرفتم جلو وایسادم احوالپرسیه بقیه رو تماشا کردن که یهو نگاه مشتاق و دلتنگ بابام رو دیدم که داره میاد طرفم میگه تو چطوری دختررر ... هر چی این مدت دلتنگی نکرده بودم دلم رو تنگه تنگ کرد .... کاشکی بیشتر قدرت رو بدونم که سایت چه موهبتیه روسرم و وجودت یه نعمت .... واقعا سفر چند روزش چه زیاد بود با همه ی کوتاهیش ....
وایی خدا که من چقدر عاشق این شعر شدم
االبته همراه آهنگ ملایمی که خواننده هاش با صدای گرمو دلنشینشون می خونن که با روح و روانت بازی میکنه ...روانیشم ... یه شب تو خواب وقته سحر شهزاده ای زرین کمر نشسته بر اسب سفید میومد از کوه و کمر میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش..... کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم روزی که بختم باز بشه بی یار بشه اون که اومد به خوابم شهزاده ی رویای من شاید تو یی اون کس که شب در خواب من اید تویی تو و و و و و و و و و و از خواب شیرین ناگه پریدم او را ندیدم دیگر کنارم به خداااااااااااااا جانم رسیده از غصه بر لب هر روز و هر شب در انتظارم به خدااااااااااا می رفت و آتش به دلم میزد نگاهش می رفت و آتش به دلم میزد نگاهش می رفت آتش به دلم میزد ........
هزار بار دیگر هم اگر از شانه ای به شانه ی دیگر بغلطی این شب صبح نمی شود وقتی دلت گرفته باشد
درووووووووووووووووووووووووووووووووووود به همه ی دوستای گلم اول بگم که به کنار صفحه ی وبلاگ توجه کنید دیگه اون شعره نیست یه مطلب تازه نوشتم البته تازه برای اونایی که قبلا اون شعرو خونده بودن و توجه داشتن خب خوندید در مورد اونم نظر بدید (چیه مگه خب دوست دارم نظرتون رو بدونم دیگه چرا اونجوری میگی دلم می خواست یه مطلب جدید از خودم بذارم یعنی یه دل نوشته ولی نمی دونم چی شدم که هیچی به مخم نمیاد ..... حمید مصدق یه شعر خیلی قشنگ داره که من عاشقشم که فروغ فرخزاد یه شعر خیلی قشنگ در جواب آقای حمید سرود که من وقتی خوندم همین جوری مات مونده بودم و انقدر هیجان زده شده بودم که برای دوستامم خودندم ... یکی از دوستام هست همیشه میگه من یه ساعت طول می کشه تا یه بیت شعر رو بخونم تا بفهمم معنیش که بماند... وفقط وقتایی که تو برام شعر می خونی می فهمم وقتی برای اونم خوندم کلی ک ف کرد جدا نوشتم تا فکر نکنید خواستم بنویسم کیف ی رو جا انداختم و یکی از دوستان که به بنده ارادت دارن از بنده غلط املایی بگیرن بگذریم حالا هر دو شعر رو می نویسم یکیش از زبون پسر عاشق شعر ... یکیشم از زبون دختر عاشق .... پسر عاشق یعنی جناب حمید : تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتو رفتی و هنوز سال ها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزام و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت .... حالا از زبون دختر عاشق یعنی خانم فروغ : من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت و من وقتی خوندم قصه هر دوتون رو بغضی تو گلوم نشست خندیدم و اشکام آروم آروم مثل قدمای دوتایینون راه افتاد و صورتمو خیس کرد و حالا این بار منم مثل شما اندیشه کنان غرق این پندارشدم که چه می شد اگر هیچ درخت سیبی نبود سیبی که حوا به آدم داد و خودشون و دنیا دنیا آدمیان به زمین تبعید شدن و سیبی که پسر آدم به دختر حوا داد عشق و یه رابطه به سرزمین جدایی تبعید شد و من هیچ وقت سیب دوست نداشتم .... و هیچ سیب سرخی برای من نشون عشق نیست
بعد از مدت ها که خودم رو گذاشته بودم تو تحریم به خاطر غول کنکور دلم می خواست یه فیلم ببینم که آخرش پشیمون نشم از اینکه فیلم دیدم تا اینکه پشت شیشه مغازه بنر تبلیغ فیلم حیران رو دیدم اونم با بازی بزرگ مرد عرصه هنر و به نظر من به معنای واقعی کلمه بازیگر و هنرمند مرحوم خسرو شکیبایی ........... همین واسم کافی بود برم فیلم رو بخرم و بنا به دلایلی با تاخیر ببینم و در آخر هم پشیمون نشم از اینکه فیلم دیدم و اینکه ای کاش برای آدما اول از همه آدم بودن مهم می بود تا بقیه ی چیزا هم حل میشد و آخر فیلم .......... جایی که ماهی میدوه دنبال اتبوسی که داره عشقش و مردش و پدر بچش رو ازش جدا میکنه یاد این شعر قیصر امین پور افتادم ........... قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در کنار این قطار رفته به انتظار نشسته ام ....
دلم می خواد همون طور که غمگینم و اینجا می نویسم وقتیم که مثل الان خوشحالم بیام بنویسم روزام داره هیجان انگیز میشه و متفاوت مخصوصا کنار یه هدف بزرگی که دیگه کم کم دارم برای رسیدن بهش نزدیک میشم خلاصه اینکه همه چیز انگار داره دست به دست هم میده تا... من برای رسیدن به هدف بزرگ زندگیم سرشار از انرژی باشم .... به نقل از (البته نقله نقل نیست مفهومو میرسونم بخوایی و تلاش کنی برای رسیدنش تمام کائنات دست به دست هم میدن تا بهش برسی و باید از نشونه ها پیروی کرد و استفاده...(فعلش رو به قرینه ی معنوی حذف کردم البته این مفهومو در قالب جمله های متفاوت از شخصیت های متفاوت فراوون داریم ولی برای من این کتاب جالب بود و نگاه نویسندش برای رسیدن به هدف ... و جالب تر از همه اینکه بعد از مدت ها با عزیزی صحبت کنی که یه مدت خیلی طولانی ازش دور بودی و حالا دیگه دور نیستی ... همه چی آرومه من چقدر خوشحالم ......
|
About![]()
سلام خوش آمدی
Home
|